تبلیغات
خاکریز - در استقبال محرم

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب


چهارشنبه 5 بهمن 1384

در استقبال محرم



بسم الله الرحمن الرحیم
«السلام علی الحسین الشهید و علی علی بن الحسین سید المومنین و علی اولاد حسین و علی العباس الحسین و علی اصحاب الحسین»

آری شلمچه ی علی همانجا بود...

خداحافظ ای بهتر از جان...حسین منتظر باباست

می خواستم در استقبال از محرم حسین مطلبی را بگذارم که یاد فرمایشات فرزند آیت الله شاه آبادی افتادم .فرزند گرامی آیت ..شاه آبادی (آیت شاه آبادی استاد عرفان امام خمینی (ره) )می فرمودند من سالها قبل خواب دیدم که در خرمشهر هستم. جنگ و درگیری واقع شده است این جنگ بین یاران امام حسین (ع)و یزیدیان است.ایشان می فرمایند :من دیدم در حال جنگ هستم و یکی از دوستان یز به نام حبیب ا.. شهید شده اند.ادامه دادند که من دیدم که غالب شدیم و من برخاستم و بروم به آقا تبریک بگویم ... در خوزستان ساختمانی بود من از پله های آن بالا رفتم .دو اتاق در چپ و راست بود و من می دانستم آقا در کدام سمت است. رفتم داخل و دست ایشان را بوسیدم و تبریک عرض کردم و گفتم آقا ما غالب شدیم . در ادامه می گویند امام از ترکیه به نجف تشریف آوردند من روزی که با امام تنها بودیم به امام مساله خواب را گفتم و تمام آن را تعریف کردم .امام سر به پایین انداختن و تفکری کردند.دیدم هی امام یک چیزی را میخواهند بگویند منصرف می شوند.حس کنجکاوی مرا واداشت وبه امام گفتم :آقا چیست؟مطلب چیست؟امام فرمودن :می گویم اما اگر خواستی تعریف کنی بعد از مرگم تعریف کن.امام فرمودند : بله،چنین جنگی رخ خواهد داد و ما پیروز خواهیم شد و این راهی است که آقای شاه آبادی برای ما ترسیم کرده است...نمی دانم صلاح بود نوشتن این مطلب یا نه ..ولی به هر حال تصمیم گرفتم از کربلائیان ایران بگویم در استقبال محرم حسین .ع. ...و برای این کار چه مطلبی بهتر از نجوای زیر...

بسم الله الرحمن الرحیم
قصه ی عشق ما را بایستی با حروفی استادانه و با هوای ابری پائیزان و با مرغی که به ناچار برای میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند،ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایتسی شنید و در عمق لبخند های پیوند خورده با اشک و در آه سوزان سینه های داغ دیده .
باز دلم هوای شلمچه کرده است .
 باز از فرسنگ ها راه بوی عطر خاکریز هایش مستم می کند.
 باز سوزه جان سوز باد غروبی اش درگوشم می پیچد.
 باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام همین این که می آیم نفسی بگیرم با شهر بسازم ، همین که آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت می دهم، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه، آنجا که می روم تا خطی جدید را در بودن رقم بزنم به سراغم می آید.
 خدایا چاره ای ،درمانی ،راهی.
 خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی توانداین چنین هستی ام را به بازی بگیردکه بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود.
آری ! آنچه عنان در کف دارد ارواح بلندی است که از مشتی خاک شلمچه ساختند،
 قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریز ها را به آرامش حرکت ابر طی می کرد،
قربان آن اشکی که در پرتو منور های عشق با لبخند عقد اخوت می خواند،
قربان آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زدتمام کائنات بر آن بوسه می زدند،
قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید،
 آری عزیزان من اگر تا این اندازه از شلمچه می گویم برای این است که
اینجا حماسه نیست
 اینجا گذشت نیست
اینجا ایثار ساده لوحی است
 اینجا خوبی سبکترین واژه و پاکی در پوکی است
اینجا گناه استفاده از لذات جوانی است
اینجا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است و پول هدف خلقت ،
اینجا محمود واژه ای گنگ و نامفهوم است  و لی حاج جبار را همه می شناسند و دوستش دارند،اگر گردی بر کفش نازنین اش بنشیندهزار هزار جان نثار برای لیسیدنش به سجده می روندو اگر خروار خروار خاک غریبی بر مزار محمود بنشیند حتی باد هم مسیر عبورش را عوض می کند.
برای این است عزیزان ،برای این است که دلم تنگ شلمچه است ،
برای این است که دارم دیوانه می شوم.
 برای این  است وقتی بر خاک شلمچه بوسه می زنم تو گویی دیواره پاک کعبه را می بوسم ،
من گم کرده ام. من بی عرضه همه چیز داشتم. همه چیز برای رفتنم مهیا بود .مهدی بارها و بارها به خودم می گفت این سفره را جمع می کنند و من غافل متوجه اعلام خطرش نبودم.
 ای مردم وقتی برقعه ای تیر خورد تا نفس آخرمی خندید
به خدا قسم می خندید من با همین چشمانم دیدم وقتی می گویم برقعه ای شما پاکی را یک روح فرض کنید ووکالبی به نام سید رضی الدین برقعه ای بر آن بپوشانید.
 ای مسلمانان به خداوندی خدا قسم لطیفیان در آخرین کلماتش نیز با بچه ها شوخی می کرد برویداز شلمچه بپرسید
 وقتی می گویم لطیفیان شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید.
ای مردم به حرم پاک امام قسم وقتی بخشی در کنج خاکریزی آرام گرفته بود تا ساعت ها نمی دانستم خواب است یا شهید گشته.
 وقتی می گویم بخشی شما قلم بردارید و بر کاغذ هر آن چه در باره خوبی می دانید بنویسید آن گاه  چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

خداحافظ ای بهتر ازجان...نگران مباش دل بندم رقیه همیشه همراه توست

 ای شهیدان گمان می کردید گذشت زمان هوای سرزمین پاکتان را از سرمان خواهد ربود.
 اما داغ فراغ شما روزبه روز بیشتر آبمان می کند .
ای شهیدان هنوز که هنوز است هر آب خنکی که می نوشیم به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه اشک می ریزیم.
 هنوز که هنوز است هر سوز سرمایه یی که حس می کنیم زودتر از همه یادمان در پی ستون های دشت ماووت می دود،
هنوز که هنوز است هر وقت  غذایی می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم ،
هنوز که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بوده ایم .
ولی خوشحالم،خوشحالم که تا این لحظه خیانت نکرده ام، خوشحالم که هنوز چشمانم با صحنه های نا پاک آشنا نشده است .آخر این چشمها روزی در چشمهای شهیدان خیره می شد. خوشحالم که هنوز پایم راه مجالس گناه را نمی داند پایی که بر خاک و خاکستر فرو بریزد.
خوشحالم که هنوز با کسانی رفت وآمد دارم که چون خودم داغدیده و تنهایند،
 خوشحالم که هنوز که هنوز است وقتی غروب می شود هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد  و بر بام احساس می نشیندو به یاد سنگر های خون آلود خط برای دلم نغمه سرایی می کند.
 ای مردم ما همه خواهیم رفت شما می مانید و راه.
 تو را به جان امام مگذارید یاد جبهه از ذهن ها ربوده شود.
شما را به خدا مگذارید خاطرات شهیدان در ضمیر دل های غفلت زده به فراموشی سپرده شود. شما را به مظلومیت آن مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد گوشه ای می گرفت و به درب خانه اش خیره می شد،

آری شلمچه علی همانجا بود.
شما را به اشک های پاک ان دختر چهار ساله که شبها سجاده مادر سفر کرده اش را در کنجی می گشود وبه یاد مادر و به جای او بر آن  نماز می گذارد.
شما را به لبخند های مصلحتی علی بعد از دفن فاطمه برای دل داری بچه ها
لبخند هایی که حکایت از یک دل سوزان و مالامال از خون داشت. 

سلام بر شهیدان راه خدا