تبلیغات
خاکریز - رسول می ماند و تنهایی!

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب


جمعه 18 تیر 1389

رسول می ماند و تنهایی!



رسول می ماند و تنهایی...برگزیده از متاب نامه های بلوغ استاد صفائی حائری 

حرف اول این که سلام،برای این روزها قسمتی از یکی از نامه های کتاب نامه های بلوغ استاد صفائی حائری را برایتان می آورم،نامه ای که استاد در آن می کوشد تا بگویدچرا «پس از عزت ها و گذشت ها،ذلیل و زمین گیر می شویم و از دین دست بر می داریم و به هدف پشت می کنیم و از راه چشم می پوشیم و اگر استقامت کنیم،به زندگی آزاد و راحت باز می گردیم و از دین و هدف و راه و رفتن، حتی حرفی هم نمی زنیم.»قسمتی از نامه ای که در آن از غربت های رسول سخن می گوید:

من مدت هاست که به دو غربت رسول خدا فکر می کنم،

یکی آن جا که همراه خدیجه و علی،در کوچه های گرم مکه قدم می زد و خاشاک راه و اهانت بام و هجوم تمسخر بچه های مکه را زیر پا می گذاشت و به فکر دل های طالب و تسلیم های آگاهی بود، که در میان مرده ها و کورها و کرهای فراری نهفته بودند و امانت رسالت او را، به دوش جان می گرفتند و تا دورها می بردند.

و دیگر ،آن جا که در بستر وفات،در حجره ی مدینه افتاده بود.باز هم همراه علی و این بار فاطمه  می خواست تا هدایت نسل های بعد را تضمین کند و آن ها را با کتاب و عترت هم پیمان سازد،که فریاد برداشتند و نگذاشتند و رسول روی برگرفت و تنها،در میان گلوگاه و سینه علی جان داد.

این غربت دوم،غربت سنگینی است.

پس از سالها تلاش و رنج و کاشتن در کویر و شکفتن گل های عشق و اگاهی و عمل،اکنون رسول می نگرد که یاران اودر خاک های مدینه،در همین کناره های بدر و احد و خیبرو آن دورترها و دورترها آرمیده اند و تمامی رسالت او را جز علی برادر او و جز فاطمه کوثر او کسی برنمی دارد. واز یاران ،حتی ابوذر و سلمان هم ساعت و ساعت هایی گرفتار می شوندو تنها مقداد می ماند.


راستی که،چه غربت سختی است!

دوستان را یا مرگ می گیرد و شهادت می برد

و یا فتنه ها و شبهات و شهوات و بدعت ها زمین گیر می نماید

و مشکلات و مصیبت ها از پای می اندازد

و رسول می ماند و غربت غریب تنهایی و نه تنهایی،

 که یاران برگشته اند و مرتد شده اند

و به تعبیر خدا:«انقلبتم علی اعقابکم...»(آل عمران،144)

برگذشته های بازگشته اند

و از راه رفتن دست کشیده اند...             «نامه های بلوغ؛صفائی حائری،ص 147»

حرف دوم این که قسمت هائی از کتاب سیره نبوی شهید مطهری که یکی از دوستان برام فرستاده رو براتون می زارم:

یکی از مسائلی که از سیره رسول الله صلی الله علیه و آله باید آموخت، "کیفیت استخدام وسیله" است.
انسان اولا باید در اهداف خودش یعنی در هدفها مسلمان باشد؛ یعنی هدفش مقدس و عالی و الهی باشد، و ثانیا باید در استخدام وسیله برای همان هدفها هم واقعا مسلمان باشد.


...من می خواهم یک مسجد بسازم. برای خودم که نمی خواهم بسازم. .. دوتا دروغ به یک نفر دیگر می گوید، چهارتا تملق و چاپلوسی نسبت به دیگری می کند که شما چنین هستید، چنان هستید،... پنجاه هزار تومان از یکی دیگر می گیرد. حال این را ما چه می گوییم؟
آیا این کار درست است یا درست نیست؟


امروز که باز تفسیر المیزان را در همین زمینه مطالعه می کردم دیدم ایشان ادب تبلیغ نبوت را که از قرآن استنباط کرده اند که به طور کلی چه آدابی را همه انبیاء و از جمله رسول اکرم رعایت می کردند
...از همه عجیبتر به نظر من این است:

 از وسیله نامقدس استفاده کردن یک مطلب است، مطلب دیگر که از این هم رقیق تر و دقیق تر است این است که آیا از خواب مردم، برای حق می شود استفاده کرد یا نه؟


پیغمبر نمی خواهد از نقاط ضعف مردم برای هدایت مردم استفاده کند، می خواهد از نقاط قوت مردم استفاده کند.

 پیغمبر نفرمود عوام چنین حرفی از روی جهالتشان گفته اند، بالاخره نتیجه خوب از این گرفته اند. ما هم که به آنها نگفتیم، ما در اینجا سکوت می کنیم. سکوت هم نکرد، آمد بالای منبر صحبت کرد، خاطر مردم را راحت کرد، گفت اینکه خورشید گرفت به خاطر بچه من نبود.


طبیعت ایمان این مداهنه ها و این مماشاتها را نمی پذیرد.

اگر مسئله ایمان و حقیقت مطرح نبود، مسئله حقوق اجتماعی و حقوق افراد مطرح بود مانعی نداشت.

مثلا برای نجات جان یک فرد چه مانعی دارد که انسان دروغ هم بگوید، بعد هم کشف بشود که او این دروغ را برای نجات جان وی گفته است. عیبی ندارد.
اما در راه دعوت به حق و حقیقت، در راه عبور دادن مردم از بی ایمانی به ایمان.

 در اینجا اصلا باب اهم و مهم هم مطرح نیست. مسئله اهم و مهم جایش جای دیگر است یعنی در مصالح اجتماعی و حتی در مورد عبادات شخصی و فردی مثل نماز خواندن، و یا زمین غصبی و امثال اینهاست،

 اما در باب تبلیغ و رساندن پیام اسلام یک ذره نباید انسان از حق و حقیقت تجاوز کند.

حرف آخر:

"به نام خدا ، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."
معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف علی و گفت:

ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین».

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً ، پدر خودت چه کاره است؟

آقا اجازه: شهید شده!من هم...

*

تو می خواهی چه کاره بشوی!؟همین!