تبلیغات
خاکریز - برای سردار شهید احمد کاظمی

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب


چهارشنبه 21 دی 1384

برای سردار شهید احمد کاظمی



بسم الله الرحمن الرحیم
«السلام علی الحسین الشهید و علی علی بن الحسین سید المومنین و علی اولاد حسین و علی العباس الحسین و علی اصحاب الحسین»

دیگر دلت تنگ شد بود...

سردار!دیگر دلت تنگ شده بود...


سلام سردار! یادت هست!یادت هست آن زمان تو گوش آقا مهدی باکری چی گفته بودی! آره!گفتی آقا مهدی شما هرجا بروید من آن جا کنار شما هستم !سردار راستی که حرف مرد یکیه !
می دانم که این روزها آخر دلت دیگر تنگ شد بود آسمان برایت کوچک شده بود،زمین دیگر برایت خیلی کوچک شده بود.
می دانم که خلوتت را با جشن حنابندان شبهای عملیات پیوندی بود،یاد بچه هایی می افتادی که با قهقه ی مستانه    می چرخید و می چرخیدند.
صحنه خون بود و آتش.سرخ در سرخ.دستی آن سوی فلک دف می زد،دستی نورانی که شعشه اش شب را کور می کرد و در رگهای خاک شور می پاشید.سماع بود.سماع پروانگی در ضیافت آتش.یاد بچه هایی بودی که گلو له ها سرود خوانی شبهای شهادتشان را با صفیری که تمامی نداشت کامل می کردند،بچه های شبهای عملیات،بچه های«حلالم کنید»های از ته دل و مستانگی های شهادت.
سکوت کرده بودی وسرت به کار گرم بود،اما مگر دلت ساکت می نشست؟موجهای سرکش می آمدند و می رفتند.ساکت بودی ولی صدای محمد ابراهیم همت،مهدی باکری و همه بچه های کفن پوش لشکر 8 نجف اشرف در خلوتت طوفان کرده بود.می گفتند:آخر تو را چه به این خاک؟بال تو آسمانی است.بال تو رهاتر از آن است که در قفسهای کوچک.درقفسه های اداری، در سقفهای آیینه کاربگنجد بال بال بزن،بالاتر بالاتر.بیا اینجا،اینجا که طوفان های دلت را در آرامش مطلق غرق شود،
رفته بودی پیش آقا،آرامشت پیش او پرده درید،بغضت ترکید،رها شدی که :دعا کنید برای شهادتم.گفتی دلم، دلم تنگ شده! آره دلت تنگ شده بود دل مهمدی ،حاج همت  هم برایت تنگ شده بود راستی که دل به دل راه دارد.
دیگر سخت بود،محال بود.طوفان ها دست از سرت بر نمی داشتند.یاد خط شکنی هایت افتادی،باید می رفتی،همین سالها هم اگر مانده بودی برای آن بود که دستهای یخ زده بچه های بم را به گرمای محبت و گرمای مردم پیوند بزنی،بارها بر زمین مانده را بلند کنی و آماده شوی تا جهان پس از تو کمتر دریغ بخورد که البته محال است.
اسماعیل روحت را سالها بود به منا برده بودی،مست«قربان»بودی که این بار معجزه ای نیاید و شهادت دستت را بگیرد و رها در رها بالا روی و در ضیافت بچه ها، در سماع پروانگی هایشان،شمع جمع باشی عید قربان امسال را جشن گرفته اید، می دانم:چه حنابندان دلبرانه ای،تو و همه خط شکن های لشکر 8 نجف اشف،چه عید قربانی بپاست در ملکوت.