تبلیغات
خاکریز - سام بر حسین

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب


جمعه 14 بهمن 1384

سام بر حسین



بسم الله الرحمن الرحیم
« و علی علی بن الحسین سید المومنین و علی اولاد حسین و علی العباس الحسین و علی اصحاب الحسین»

امام خمینی (ره):
هر مکتبی که تا پایش سینه زن نباشد، تا پایش گریه کن نباشد ،تا پایش توی سر و سینه زدن نباشد،حفظ نمی شود. اینها اشتباه می کنند،بچه اند اینها ،نمی دانند که این نقش روحانیت و نقش اهل منبر چیست؟ در  اسلام خودتان هم شاید خیلی ندانید. این نقش،یک نقشی است که اسلام را همیشه نگهداشته. آن گلی است که هی آب به آن می دهند. این گریه ها نگهداشته مکتب سید الشهدا را این ذکر مصیبتها نگهداشته مکتب سید الشهدا را ))

السلام علی الحسین الشهید(ع)

 مجلس اول: تنها
پای نامه، صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بود:بشتاب، بشتاب، ما چشم به راه تو هستیم. فكری جز تو نداریم . نوشته بود: ما با تو هستیم و صدهزار شمشیر با ماست. ، نوشته بود: برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم. نوشته بود: میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده. منتظرت هستیم !
نامه توی دست هایش بود. سوار شد. وسط بیابان روبه روی سپاه مسلح ایستاد. صدایش را بلند كرد: آیا من كسی از شما را كشته ام كه خونش را بخواهید؟ آیا مالی را برده ام؟ كسی را زخمی كرده ام؟ آن ها هلهله كردند و كلمه های بی معنی و نا مفهوم گفتند تا صدایش دیگر به گوش نرسد. نگاه شان كرد: شبث بن ربعی؟! حجار بن ابجر؟! قیس بن اشعث؟! یزید بن حارث؟!
اسم ها همان اسم های پای نامه بود.

مجلس دوم: غریب
به فرستاده گفت: بگو من عذر دارم و نمی آیم. امام خودشان برخاستند و به خیمه  او درآمدند.
گفت: من آماده مرگ نیستم، اسب قیمتی ام تقدیم به شما!
نگاهی كردند كه از شرم لال شد: اسب و شمشیرت را نمی خواهیم. فقط از این جا دور شو كه فریاد غربت ما را نشنوی. چون اگر بشنوی و نیایی
سوار بر اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.
مجلس سوم: زهیر
اولین لقمه را شاید خورده بود كه فرستادند پی اش: امام می خواهد تو را ببیند. به دلش نبود كه برود. زود پا نشد. زنش گفت: پسر پیغمبر صدایت كرده، تو تردید می كنی؟ چیزی نگذشت كه برگشت. عجله داشت. چشمهایش از شوق برق می زد. زره و شمشیر و اسبش را خواست. در فاصله به این كوتاهی، با او چه كرده بودند؟
سفره هنوز باز بود.
مجلس چهارم: حر
سر اسب را كه كج كرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود، فكر كرده بود اگر اوضاع خیلی خوب پیش برود، می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد. وقتی هم گفتند: خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیك! ، نتوانست. به یاد این افتاد كه سه روز پیش، خودش آب را به رویشان بسته بود. گفت :سواره می ما نم تا كشته شوم! می خواست چشم تو چشم نشود.
اصلا حساب این را نكرده بود كه بیایند و سرش را بگیرند روی زانو، خون های پیشانی اش را با انگشت پاك كنند، باز دل شان راضی نشود، و دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمی دید كه به اش بگویند: آزاد مرد؛ مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشته!
مجلس پنجم: اسلم
غلام سیاه یكی از اصحاب بود. آزادش كرده بودند تا جانش را بردارد و به هر جا خواست برود، كوفه یا مدینه. نرفت. ماند. این یك بار را خودش دلش می خواست غلامی كند.
خون از همه جای تنش بیرون می زد. آخرین نفس ها. یكهو صورتش گرم شد. به زحمت چشم باز كرد، دید گونه امام چسبیده به گونه سیاهش. بریده بریده گفت: آیا خوشبختتر از من كسی در دنیا هست؟ و دیگر نتوانست چیزی بگوید.
مجلس ششم: علی اكبر
صدای شمشیرش می آمد، تاخت اسب و زمزمه شعری كه می خواند: این مبارزه، جوهره مردان را آشكار می كند. این مبارزه، ادعا را از حقیقت جدا می كند.
نفس ها حبس بود. جوان های خویشاوند، سر در میان زانوها پنهان كرده بودند تا فریادی را كه در راه بود نشنوند. جوان ها، نیمه شب، دور از چشم بزرگترها به بیایان رفته بودند، با هم پیمان بسته بودند پیش از علی بروند. می دانستند كه هر زخم تن علی، پدرش را تكه تكه می كند، اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بود: من باشم و شما بروید؟
پدر گفته بود: اول علی! فقط قبل از رفتن، چند قدم پیش رویم راه برود.
مجلس هفتم: زینب
گفتند: دو تا پسرت! . از خیمه بیرون نیامد.
گفتند: دو تا پسرت! دو قطره اشك در سكوت.
برای علی اكبر برادر دویده بود بیرون و صورت خراشیده بود، ولی این بار پارچه خیمه را چنگ زد كه صدایش بلند نشود.
مجلس هشتم: علی بن حسین
در همان داغی تب، صداها را شنیده بود. خداحافظی ها را. رجزها را. ولی باز هم باورش نشد مردی كه در خیمه را بالا زد و آمد تو، آخرین مرد خیمه گاه باشد كه آمده خداحافظی كند.
یعنی هیچ كس؟ یعنی همه؟ به عصایش تكیه كرد كه برخیزد. از تب می لرزید. شمشیرم كو؟
مجلس نهم: ذوالجناح
از خیمه ها كه برگشت، آمد بین كشته ها و تن صاحبش را پیدا كرد. بو كرد. رفت طرف فرات. در آب فرو رفت و دیگر كسی او را ندید.